خاطرات این روزهای علی(13 اسفند 96)
باز دوباره هوای اسفند و پر از شور و حال. اسفند با وجود تمام درگیری های آخر سال و کار بابا که کلاً مشغول اداره میشن، بحث خانه تکانی ،خرید های باقی مانده و خیلی از مشکلات آخر سالی دوست دارم. این روزها روزهای پر از شوره و هیجانه و البته من در میان این همه شور یه دریا سکوتم.سکوت در مقابل اینهمه استرس و هیجانی که گاه آرزو می کنم زودتر به آرامش برسم.
پسرم این روزها روزهای اوج اذیت کردن و لجبازیشه و جالب اینه که بعضی وقتا خواهرش رو هم تحریک به حرف گوش نکردن میکنه. شمه ای از رفتارای پسری...
آویسا نرو بالای نردبون میوفتی نرو داری عصبانیم می کنی!
علی: آویسا برو بالای نردبون مامان عصبانی نمیشه.
رو به آویسا در حالی که احساس کرد آویسا داره به باباش بی ادبی می کنه
آویسا برو لطفا بابای نازنین من رو ادب نکن.
آویسا: داداشی! همه خیار رو خوردی؟
بله خوردم به تو هم ندادم.
پسرم دوباره شورتت رو خیس کردی؟ مگه قول ندادی؟
مامان بیخشید! دیگه تکرار نمی کنم . قول میدم قول مردونه. علی شورت خیس نمی کنه تا مامان جایزه بگیره.
دم مهد: مامانی تو بشین من برم از مامان کیمی(مامان کیمیا همکلاسیش) نون بگیرم.
بعد برگشت از خونه دایی محمد:
مامانی! دایی جان میگه: سحری سحری!
علی رو به من: مامان! دایی محمد سحر داره، دایی بهزاد مینا داره، دایی ارج نیدونم کی بود؟
علی این چیه کی از خونه باباجون برداشتی؟ علی: مامان جون داشت حرف میزد حباسش نبود من یباشکی برداشتم.
روزهای برفی علی

شرکت در اولین همخوانی جشن پایان سال

یک روز صبح در مهد با خواهری

برف بازی در حیاط مهد




خاطرات این روزهای علی(13 اسفند 96)
